نفس مامان و بابا، رضــــــــــــــــانفس مامان و بابا، رضــــــــــــــــا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

رضا جونی و من و بابایی

سفر کاشان 20-12 تیر ماه 91 (2)عکسای عروسی

سلام عزیزم اما بقیه سفرنامه شما روز اول که رسیدیم کاشان انقدر هوا گرم بود و ما کم طاقتی می کردیم که تا خنک شدن کامله هوا بیرون نرفتیم عصر که شد رفتیم تا بازار قدیم کاشان اما شما و نازنین رو نبردیم و پیش مامانی موندید و ما با عمه و آقا مرتضی چند ساعتی رو توی بازار بودیم روزه بعد هم با گرمایی که کاشان داشت تا عصر صبر کردیم و عصر من و بابا رفتیم تا امامزاده ای که نزدیکمون بود ولی همچین بگی نیگی زیاد به دلمون نچسبید ولی برگشتنا توی کوچه های قدیم کاشون قدم زدیم و خیلی برامون جلب توجه کرد اینکه چون شبه نیمه شعبان بود مردم دوره هم جمع شده بودن و دیگ آش به پا بود و کنار هم این شب رو می گذروندن تمام شهر کاشون همین طور بود و مردم بیرون اومده...
26 تير 1391

سفر کاشان 20-12 تیر ماه 91 (3)باغ فین

واما بعد از عروسیکه توی تالار بود و بعدش برای شام اومدیم خونه و شما و نازنین هم طبق معمول کم میاوردین و تا اخرش پایه بودین فرداش که جمعه بود با شما و عمه و اقا مرتضی و نازنین رفتیم فین شما و نازنین هم تا دلتون بخواد اب بازی کردین و ما، مامان و بابای بی شخصیت رو از توی بلند گو صدا می زدن که بچه ها رو بیارید بیرون اما کو گوش شنوا که شما به حرف کنید  هر چند هم که ما هم بدمون نمی یومد شما ها دلی از اب بازی در بیارید و زیاد بهتون اصرار نمی کیردیم شما دو تا هم که خیلی شبیه هم هستید و قد و قواره های شبیه به همی دارید باعث می شد کلی ادم دوره خودتون جمع کنید  موجب خنده بقیه می شدید که به یک کنار کلی ازتون عکس هم می گ...
26 تير 1391

سفر کاشان 20-12 تیر ماه 91 (7)قمصر

سلام عزیزم اما ادامه سفر کاشان روزه یک شنبه که ابیانه بودیم برای عصر برنامه گذاشتیم که بریم فیض دیدن اموات، آخه چند روز بود که بهشون وعده می دادیم و نمی تونستیم بریم از اونجا هم همه با هم رفتیم قمصر ابتدای قمصر باغ پرندگان درست کرده بودند که چون مامان کوروش خان "منا جون" تعریفش رو کرده بود و به پیشنهاد من رفتیم اونجا این ورودی باغ پرندگانه ورودی باغ چند تا پرنده آزاد بودند که تا شما چشمت بهشون افتاد شروع کردی به دنبال کردنشون و می خواستی دمار از روزگارشون در بیار اونجا یک گوزن و اسب هم بود که شما هم ازشون عکس داری   داخله باغ آب نمای زیبایی ساخته بود...
26 تير 1391

سفر کاشان 20-12 تیر ماه 91 (5)قم و ابیانه

سلام عزیزم با ادامه عکسای کاشان اومدم شنبه رفتیم قم به زیارت حضرت معصومه (س) از بارگاه حضرت معصومه (س) هم رفتیم برای مسجد جمکران و دوباره برگشتیم کاشان روزه بعد ما با عمه و آقا مرتضی رفتیم ابیانه  و بخاطر اینکه هوا گرم بود و می ترسیدیم شما اذیت بشین شما و نازنین پیش مامانی موندین راه ابیانه فوق العاده بالا و پایین داشت و گردنه داشت توی مسیر خیلی یادت کردم و یاد وقتی می افتادم که من پشت ماشین می شینم، فدات بشم انقده می ترسی که یک دستت رو به شیشه در می گیری و با دست دیگه ات از صندلی می گیری و صدات در نمی یاد و چشمات گرد می شه .... ما هم همین قیافه بودیم انقده که از دست انداز های مسیر بالا و پایی...
26 تير 1391

سفر کاشان 20-12 تیر ماه 91 (6)دیداری کوتاه

سلام عزیزم  این پست مخصوصه یک دوست دوست داشتنیه که وب شما باعث آشنایی ما شد بله عزیزم این پست رو برای دوست عزیزم منا و پسر خوشگل و همسرشون می گذارم عزیزم روزی که از باغ فین برگشتیم با مامان کوروش جون قرار گذاشتیم تا همدیگه رو ببینیم جریان از این قرار بودکه ما با آدرسی که به هم پشت تلفن داده بودیم فهمیده بودیم فقط چند تا خونه با هم فاصله داریم و هر دو نزدیک مسجد الحسین کاشون هستیم این شد که هر دو تا مون بی قراره دیدن هم بودیم و بالاخره هم رو دیدیم لحظه ای که هیچ وقت فراموشش نمی کنم وای باورت نمی شه رضا جون هیف که منا دعوتم رو قبول نکرد و نیومد توی خونه تا یک دله سیر هم رو ببینیم ولی باز هم توی همون دقایق کوتا...
26 تير 1391

اوی من به قلم اقای خوش سیما

سلام سلام رضا جون و سلام آقای خوش سیما داستان زیبای اویم تمام شد داستانی که هر شب نویسنده توانای این کتاب برای خواننده هاشون می گذاشتن قلم زیبای اقای خوش سیما و همین طور نزدیکی این رمان با واقعیتهای روز کشورمون و به روز بودنش باعث شده بود هر شب دنباله این رمان رو بگیرم و با ادامه اون فکرم مشغوله این بشه که اخرش به کجا می رسه این عاطفه کنکوری ما اخرش هم به جایی رسید که دورترین مورد برای ذهن خواننده بود که اگه این طور نبود داستان از اوج خودش پایین می اومد رمان با اینکه هنوز منتظر ادامه اش بودیم تمام شد و این هم خودش به جذابیتش اضافه کرد. تقریبا همه آیتم های این وبلاگ جالب بود و باعث می شد رمان با جذابیت بیشتری به جل...
25 تير 1391

یک اتفاق وحشتناک

سلام عزیزم امروز من توی اتاق بودم که یک دفعه صدای افتادن یک چیزه سنگین از توی اتاقت اومد منم که هول ورم داشت خودم رو به اتاقت رسوندم که دیدم کمد لباسات افتاده روی تخت و شما هم که توی اتاقت بودی، نیستی و تا این صحنه رو دیدم بابایی رو که برای نماز اومده بود خونه رو صدا زدم و تا بابا برسه هر کار می کردم که کمد رو تکون بدم نمی تونستم رضا جونم صحنه بدی بو و هر چی شما رو صدا می زدم جواب نمی دادی همون جور صدات می زدم و دوره کمد این ور و اون ور می رفتم و با فریاد بابایی رو که توی آشپزخونه بود رو صدا می کردم و می گفتم بیا محسن کمد افتاده روی بچم، بچم مرد بابایی که هراسون اومد توی اتاق و کمد رو از روت برداشت و منم کنار کمد روی زمین نشستم ...
10 تير 1391

اعیاد شعبانیه مبارک

  شعبان بهانه ای است برای دوستی با خدا ، لحظه هایت سرشار از این دوستی باد.   ولادت سه نور ولایت بر شما مبارک    ماه میلاد سه پرچم دار عشق      دلبر و دلداده و دلدار عشق      ماه میلاد سه ماه عالمین    سید سجاد و عباس و حسین(ع) ...
4 تير 1391